بسم الله الرحمن الرحیم
HeratNews
خراسان - هرات


لا غـالِـبَ إلا الله - فـَحـَسبـُنـا الله وَ نـِعـمَ الـوکـیـل
 

جسد سالم و خوشبوی یک شهید فلسطینی بعد از ۳۸ سال

 

ساکنان منطقه “جلمه” فلسطینی در رمثاء، به طور ناگهانی متوجه انتشار خوشبویی بسیار دل انگیزی از  قبر یک زن شهید فلسطینی شدند. مردم این منطقه زمانی شاهد این صحنه بودند که قصد داشتند- بعد از دریافت مجوز شرعی- جنازه این شهید را به قسمت دیگری از قبرستان که اعضای دیگر خانواده این شهید به خاک سپرده شده بودند منتقل کنند. این زن حدود ۳۸ سال قبل در نتیجه پرتاب موشکی در این منطقه به شهادت رسیده بود.

طبق نوشته روزنامه” الدستور” اردن، این زن جوان در سن ۱۷ سالگی موفق به انجام فریضه حج بیت الله شده بود. وی همچنین به روزه های نفلی و مسنونه پایبندی کامل داشته است و در مجموع در یک خانواده متدین رشد کرده و پرورش یافته بود.
این روزنامه داستان شهادت این زن را به نقل از اعضای خانواده اش اینگونه بیان می کند: زمانی که این زن و تعدادی دیگر از همسایگان وی در پناهگاهی که هدف حمله موشکی قرار گرفته بود، پنهان شده بودند، یکی از موشکها به این زن اصابت کرده و وی به همراه جنینی که در شکم داشته به شهادت می رسد و با توجه به موقعیت حساس آن روزها، جنازه را در همان مکان دفن می کنند.
این روزنامه در ادامه می افزاید: اعضای خانواده این شهید، بعد از گذشت ۳۸ سال، به خاطر تغییرات عمرانی در این مکان و نیز اشتیاق زیارت و دعای خیر برای شهید، بعد از طی مراحل قانونی و اخذ مجوز شرعی، اقدام به حمل جسد نمودند.
خوشبویی مسرت بخش زمانی مشام حاضرین را معطر نمود که در حال برداشتن خاک از روی قبر بودند، و این هیجان و خوشحالی دوچندان شد زمانی که جنازه را بیرون آوردند مشاهده شد که جنازه بعد از ۳۸ سال کاملاً صحیح و سالم است.
شوهر ۶۹ ساله این شهید زمانی که این صحنه را مشاهده نمود خوشحالی و سرور تمام وجودش را فراگرفت. وی در این لحظه برخی از خصوصیات شهید قبل از شهادت را بیان نمود که او ساعاتی قبل از شهادتش وصیت نمود که بعد از وفات من  شتری را صدقه کنید. هنوز چند ساعت از این جمله اش نگذشته بود که در حالت روزه جام شهادت را نوشید.

منبع: www.sunnionline.us/farsi

خراسان - هرات
سایت بیداری اسلامی

ادریسی؛ معلم جغرافی دانان جهان

 

أبو عبد الله محمد بن محمد ابن عبد الله بن إدریس الصقلی یا الشریف الإدریسی دانشمند مسلمان و از جغرافیدانان بزرگ تاریخ و از موسسین این علم در سال 493 هـ ق(1100م) در شهر سبته از شهرهای مغرب (مراکش) متولد شد.

هنگامی که کودک خردسالی بود برای حفظ قرآن و آموزش لغت و فقه به مکتبخانه رفت، اما به علت علاقه‌ی وافر به دیدن مظاهر طبیعت، قبل از اتمام دروسش، برای سفر به شهرهای مختلف آماده شد و دروس خود را در خلال مسافرتهایی که انجام میداد تکمیل کرد.

ادریسی تنها به علوم دینی اکتفا نکرد، بلکه در حین گذر از شهرها و مشاهده ی مناظر، آنها را به تصویر میکشید.

سپس بر آن شد همانطوری که از پرتغال و ایطالیا و سواحل فرانسه و انگلیس دیدن کرده است، قدم در راه سفری طولانی بگذارد طوری که تمام سرزمینهای جهان اسلام را در بر گیرد.

این مسافرتها تأثیر بزرگی در افزایش معلومات جغرافیایی او داشت.

پس از سقوط حکومت اسلامی در سیسیل بدست نورماندی‌ها، از آنجا که (راجر دوم) پادشاه وقت سیسیل دوستدار علم و دانش بود از ادریسی تقاضا کرد که در آنجا بماند و نقشه جهان را به تصویر بکشد که به" لوح الترسیم "معروف گشت.

ادریسی کتاب مشهورش (نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق) را که حاوی اطلاعات زیادی خاصتا در مورد غرب اروپا بود تألیف کرد که بین علمای شرق و غرب و جغرافیدانان آنروز با استقبال زیادی مواجه گشت.

او برای تألیف این کتاب پانزده سال تلاش کرد و پس از اتمام آن در سال 1154م، آن را به راجر پادشاه سیسیل هدیه داد که اعجاب او را برانگیخت. دست‌نویس اصلی این کتاب با ‌خط شریف ادریسی در موزه ملی هامبورگ موجود است. این کتاب در غرب و اروپا به‌ نام کتاب راجر، پادشاه وقت سیسیل معروف است.

در ادامه و با درخواست شاه، ادریسی مشغول رسم نقشه جهان بر روی لوح نقره‌ای مستطیل شکل شد بطوری که اسامی و اماکن بسیاری را بر آن مشخص نمود.

سپس برای بار سوم و بر حسب درخواست شاه، اقدام به ساخت نمونه ای از کره ی زمین کرد و برای این امر دستور داد تا دایره ی بزرگی از نقره ی خالص ساخته شود و به کارگران محل دقیق اماکن و شهرها و دریاها و رودها و جنگلها و راه ها و فاصله‌ی بین آن‌ها وخطوط استوا و نصف النهار و سایر نقاط جغرافیایی را تعیین نمود تا موارد تعیین شده را بر این کره ی بزرگ نقره ای ترسیم کنند.

بدین ترتیب برای اولین بار در طول تاریخ، کره جغرافیایی زمین با دقت بسیار بالا، توسط یک دانشمند مسلمان ساخته شد.
متأسفانه کره ساخته شده توسط ادریسی در معرض نابودی قرار گرفت و ازآثارش فقط کتاب و اطلس ترسیمی او باقی مانده است.

ادریسی اولین عالمی است که به علم جغرافیا بصورت تخصصی پرداخت و در این علم از (بطلیموس) دانشمند یونانی قدیم پیشی گرفت و نظریه‌ی او را در مورد سرچشمه ی رود نیل باطل ساخت.

او تمام هم و غم خود را مصروف علم جغرافیا کرد و از جمله موفقیتهای او در این زمینه، بنیان نهادن خطوط طول و عرض جغرافیایی برای تشخیص دقیق محدوده ی اماکن و مسافت ها می‌باشد و نقشه‌هایی در مورد سرچشمه‌ی رود نیل و دریاها و اقلیم‌های دنیای قدیم بر جای گذاشت.

همچنین او قبل از علمای غرب، قائل به کروی بودن زمین بود و کره‌ی نقره‌ای را بر اساس این عقیده ساخت.

او مقیاس تقریبی کره زمین را 1900میل معادل 42185 کیلومتر بیان کرد که این رقم بسیار به محیط حقیقی کره زمین (40068 کیلومتر) نزدیک است.

کشورهای مختلف معلوماتی را که ادریسی در آثار خود بیان داشته بود را نقل کرده و آن را در دانشگاههای خود تدریس کردند و دانشمند اروپایی کونراد میللر نقشه کامل جهان را از نقشه ی ادریسی تخریج کرده و در سال 1938م بصورت رنگی به چاپ رساند.
ادریسی در سال 560 هـ وفات یافت در حالی که غریب و بدور از شهرش در راه کسب و انتشار علم گام نهاده بود.

ببینید:
نقشه‌ی جهان که ادریسی برای راجر دوم پادشاه سیسیل کشید.

---------------------------------------------------

همچنین نرم افزاز (Software) مشهور انجنیری ادریسی(IDRISI) که قیمت آن به بیش از 1250 دالر آمریکایی می رسد، به اسم وی نامگذاری شده است.
-------------------------------------------------------

منابع:

1 - http://ar.wikipedia.org
2 - http://fa.wikipedia.org/wiki
3 - الکتاب : مشاهیر أعلام المسلمین علی بن نایف الشحود
4 - نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق
خراسان - هرات
www.bidary.com

سالم مولای ابوحذیفه؛ اولین مسلمان از سرزمین خراسان

اولین شخصیتی که از اهل فارس شرف و افتخار ملاقات با رسول الله و ایمان به وی را کسب نمود سالم غلام ابوحذیفه می باشد که خود از سابقین اولین و اهل بدر و از دانشمندان صحابه واز مقربین به رسول الله صلی الله علیه وسلم محسوب می شدند.

امام ذهبی در سیرأعلام النبلاء می فرماید: ( أصله من اصطخر) و اصطخر چنانچه یاقوت حموی در معجم البلدان ذکر می کند یکی از شهرهای فارس می باشد که بدست اصطخر بن طهمورث پادشاه فارس بنا شده است.


در
مسیر زندگی
سلام بن جبیر قرظی بسان هر سال دیگر با قافله تجاری‌اش از شام به یثرب آمده بود تا آنچه را بهمراه خویش آورده بود در مقابل یهود و اوس وخزرج عرضه نماید، کالاهای سلام همه به فروش رسید اما در آن میان تنها غلامی باقی مانده بود که هم عرب و هم یهود از خریدن وی امتناع می کردند، زیرا آن غلام نمی‌توانست بخوبی به زبان عربی سخن بگوید و آنگاه که لب به سخن می گشود الفاظ فارسی را در آن می آمیخت.

سلام می گفت: این غلام دارای ذکاوتی عالی و هنرمندی توانا واز سلاله خاندانی شرافتمند از اهل فارس می باشد، اما مردم به وی می خندیدن و به سخنانش توجه نمی کردند.

روزی ثبیتة بنت یعار اوسی از آنجا گذر کرد و غلام توجه وی را به خود جلب کرد و آنگاه که از اسم وی پرسید .سلام گفت :نام وی سالم می باشد . ثبیتة غلام را خرید و خوشحال به خانه بازگشت.

ثبیتة به غلام خویش اهمیت ویژه ای می داد و به بهترین وجه در تربیت او می کوشید.

بسیاری از بزرگان اوس و خزرج در مدینه از ثبیتة خواستگاری کردند اما وی امتناع می نمود تا اینکه قافله ای از قبیله قریش به یثرب آمد که در آن میان ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعة قرار داشت وچون ابوحذیفه از دیگران در مورد خوبی های ثبیتة شنید از وی خواستگاری نمود.

در ابتدا ثبیته به او پاسخ منفی داد اما دیری نگذشت که به منزلت وجایگاه ابوحذیفه در میان قریش پی برد و به وی پاسخ مثبت داد و به همسری او در آمد، و ابو حذیفه همراه با همسرش وغلام وی راه مکه را در پیش گرفتند دیری نپائید که ثبیتة به قدردانی از همسرش غلام خویش را به وی هدیه نمود.

وقتی ابوحذیفه به مکه رسید چنانچه عادت داشت بلافاصله به نزد دوست صمیمی اش عثمان بن عفان رضی الله عنه رفت و آنگاه که به خدمت عثمان رسید، عثمان فرصت را غنیمت شمرده و او را بسوی دین حق فراخواند و ابوحذیفه نیز اجابت نمود و پس از اسلام ابوحذیفه همسرش ثبیته و غلامش سالم نیز به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ایمان آوردند.

فضائل سالم رضی الله عنه
امام بخاری رحمه الله در صحیحش از ابن عمر رضی الله عنهما روایت می کند:

«هنگامی که اولین دسته مهاجرین به قباء رسیدند قبل از آمدن رسول الله صلی الله علیه وسلم ، سالم غلام ابوحذیفه امامت نماز را بر عهده داشت زیرا از همه به قرآن آگاهتر بود.»

و نیز امام بخاری در صحیحش از عبدالله بن عمرو بن العاص رضی الله عنهما روایت می کند که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:

«قرآن را از چهار نفر فرا گیرید: عبدالله بن مسعود، سالم ، معاذ، ابی بن کعب».

وهمچنین امام احمد رحمه الله در مسند از ام المؤمنین عائشه ـ رضی الله عنها ـ چنین روایت می کند:
روزی در آمدن به خانه تأخیر نمودم وقتی به خانه بازآمدم رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: چه چیزی تو را باز داشت؟ عرض کردم : در مسجد کسی را یافتم که قرآن را می خواند و در طول عمر خویش کسی را ندیدم که بدین زیبایی قرآن را تلاوت کند ؛

رسول خدا صلی الله علیه وسلم پس از شنیدن این سخن ردای خویش را جمع نمود و وارد مسجد شد و سالم غلام ابوحذیفه را دید که مشغول قرائت قرآن است سپس خطاب به وی فرمود: «خدا را سپاس می گویم که در امت من شخصی چون تو را قرار داد».
یاران رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز سالم را بسیار دوست می داشتند؛ سعید بن مسیب می گوید از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما پرسیدم چرا اسم فرزندت را سالم گذاشتی ؟ فرمود : بخاطر محبتم نسبت به سالم مولای ابوحذیفه.

شهادت سالم رضی الله عنه
ایمان در وجود سالم ریشه دوانیده بود وی در پیکارهای بدر و احد وخندق و تمام نبردها در رکاب رسول الله صلی الله علیه و سلم با دشمنان جنگید تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه وسلم از دنیا رحلت نمود وامور مسلمین به خلیفه اش ابوبکر صدیق واگذار شد.

دیری از خلافت صدیق رضی الله عنه نگذشته بود که توطئه مرتدین خبر از پیکاری سخت و جانفرسا را داد، آری نبرد یمامه.

مسلمانان برای نبرد با مرتدین خارج شدند وسالم نیز همراه برادر ایمانی اش ابوحذیفه مسیر جهاد را در پیش گرفتند؛ قبل از نبرد دو برادر ایمانی همدیگر را در آغوش گرفته و با یکدیگر پیمان شهادت بستند .

بهنگام نبرد ابوحذیفه فریاد بر می آورد: ای اهل قرآن اعمال خویش را با قرآن زینت بخشید.

و شمشیرش چون باد تندی بر فرق سپاه مسیلمه کذاب فرود می آمد.

و سالم نیز چنین ندا می زد: «چه بد حامل قرآنی هستم اگر دشمنان خدا از قسمت من به سپاه مسلمین حمله ور شوند» و با شمشیر خویش در میان مرتدین می‌گشت و شجاعانه آنها را از پای در می آورد تا اینکه شمشیری از شمشیرهای مرتدین دست راست وی را که( پس از شهادت زید بن خطاب رضی الله عنه ) پرچم مهاجرین را بدست گرفته بود قطع نمود ؛ وی با دست چپ پرچم را بدست گرفت در حالیکه این آیه را تلاوت می نمود:

{وَکَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَکَانُوا وَاللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ} [آل عمران: 146].
{ چه بسیار پیامبرانى که مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگ کردند! آنها هیچ‏گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان مى‏رسید، سست و ناتوان نشدند (و تن به تسلیم ندادند); و خداوند استقامت‏کنندگان را دوست دارد. }

پس از نبرد آنگاه که مسلمین شهدای خویش را می جستند سالم را در حالی یافتند که آخرین رمقهای خویش را می گذراند؛
وقتی مسلمانان به نزد وی رسیدند از آنها پرسید: ابوحذیفه چه کار کرد؟

گفتند: شهید شد.

سالم فرمود: مرا در کنار وی بخوابانید ؛

عرض کردند : او اکنون در کنار توست و در همین مکان شهید شد.

آنگاه سالم آخرین لبخند خویش را بر زبان جاری ساخت.

و بدانچه با دوست و برادرش آن را می طلبیدند دست یافتند.

با هم مسلمان شدند – با هم زندگی کردند – و با هم شهید شدند.


رضی الله عنهما و أرضاهما

-------------------------------------------------------------

فهرس مصادر و مراجع:

1- صحیح بخاری

2- مسند امام احمد

3- سیرأعلام النبلاء- للذهبی

4- معجم البلدان - للحموی

5- اسد الغابة فی معرفة الصحابة- لابن أثیر

6- رجال حول الرسول- لخالد محمد خالد.
خراسان - هرات
منبع: سایت بیداری اسلامی

گویا غربی‌ها حتی در مسلمان شدن و نماز خواندن هم از خود مسلمانان در حال پیشرفت هستند....

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر (جفری لانگ)
Jeffery Lang

روزی که مسلمان شدم ، امام مسجد کتابچه ای درباره‌ی چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری...

پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را...

از آنجایی که چیزهایی که باید می‌خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

ساعت نزدیک به نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم...

داخل دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!
وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند (1) ...

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم طوری که لاله ی گوشم را لمس کردم . (2)

بعد با صدایی پایین الله اکبر گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم...

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

احساس خجالت کردم... چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد... جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم... به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود...

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.

انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: "بیچاره جـِف!  عرب ها در سانفرانسیسکو (San Francisco) عقلش را از وی گرفته اند!"

شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن...

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم: سبحان ربی الأعلی...

الله اکبر... این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

الله اکبر... و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.

الله اکبر... برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم... هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی...

مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم ار ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست. (3)

مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، گریه می کردم.

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»

برگرفته از کتاب “Even Angels Ask “ (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی
____________________________
داستانی که خواندید، داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ(Jeffery Lang) استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است.
وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در 18 سالگی ملحد و بی ایمان می شود.
او بعدها از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.
دکتر جفری لانگ تاکنون چند کتاب درباره ی تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می توان به کتاب «نـبـرد برای ایمان» و «حتی فرشتگان نیز می پرسند» اشاره کرد
.

____________________________
(1) صحیح این است که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) برخی اوقات آب وضو را خشک می کرد و برخی اوقات خشک نمی کرد و بر این اساس برخی از علما گفته اند سنت این است که انسان برخی اوقات آب وضو را خشک کند و برخی اوقات نه. اما برخی دیگر از علما نظرشان بر این است که خشک نکردن آب وضو از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) صرفا برای خنک شدن بوده و نه به قصد عبادی.

(2) صحیح تر این است که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در هنگام بلند کردن دست برای تکبیر احرام، لاله گوش خود را لمس نمی کرد بلکه فقط دستان خود را در حالی که کف آن بسوی قبله بود تا مقابل گوش و یا تا مقابل کتفش بالا می آورد. والله اعلم

(3) این سخن دکتر جفری لانگ کاملا صحیح است و نشان می دهد او به درستی و با فطرت خویش نماز و مغفرت را درک کرده است.
خراسان - هرات
 

این ویدئو ، دیدگـاه جدید تندرویان شـیعه درباره اهل سنت را نشان می دهد:

طـبق فـقـه ساختگی شـیعه ، همه اهل سنت حرام زاده  می باشند. مخصوصاً حضرت عمر ابن خطاب که هنوز ایرانیان شیعه (در حقیقت مجوسی یا آتش‌پرست) خونش را می نوشند.

http://www.youtube.com/watch?v=B2d5BHmWk-c

 

بعد از دیدن این ویدئو حالا چه فکر می کنید؟ هرکه می خواهد در روز قیامت، به حضور رسول الله (ص) و خلفای راشدین خجالت زده و سر افکنده نباشد، باید از آبروی آنها نیز دفاع کند و یا حداقل از خود پرسان کند که:

-آیا ایرانیهای تندرو واقعاً طرفدار فلسطین هستند یا اینکه اینها همه سیاست بازی است؟

-آیا سخنان اینها در رابطه با اتحاد بین سنی ها و شیعه ها واقعیت دارد؟ یا فقط از روی مکر و حیله و عوام فریبی است؟

- آیا این اشخاص همانند عبدالله ابن اُبی سردسته منافقین مدینه نمی باشند؟

یا اینکه این مسائل، زمینه سازی آمدن دجّـال (Anti-Christ)است که به احتمال زیاد از ایران فعلی ظهور خواهد کرد؟؟؟

 

 

خراسان - هرات
وب سایت بیداری اسلامی bidary.com

زیباترین داستان محـبّت در تاریخ

امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.

عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند ؛ مگر نشنیده اید که می گویند:

همیشه تا حسن و عشق باشد
مثلها شاهد از لیلی و مجنون

و نیز:
چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی
که درد خویشتن بر پشته های خار می گویم

گروهی دیگر گویند شیرین وفرهاد را حظی اوفر از عشق ومحبت بوده است مگر نشنیده اید که گویند:

زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین
زبس کافسانه شیرین خود بسیار می گویم

و نیز:

حدیث غصه فرهاد و قصه شیرین
بخون لعل بباید نوشت بر کهسار

عده ای دیگر گویند متأمل در داستان وامق و عذرا امواجی از محبت می یابد که در داستانهای دیگر کمتر یافت می شود و آنها نماد راستین عشق ومحبت می باشند؛ مگر نشنیده اید که گویند:

بسان دیده ی وامق بگرید ابر بر گلها
بشکل عارض عذرا بخندد می بساغرها

و نیز :

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

برخی نیز ویس و رامین را نماد حقیقی محبت دانند و گویند مگر نشنیده اید که شعرا گفته اند:

مزن دم از نسرین که در خلوتگه رامین
چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن

و نیز:
شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز
ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان

در این میان کسانی نیز هستند که عشق لیلی و مجنون و دیگران را تحقیر نموده و خود را نماد واقعی وراستین عشق می دانند و چنین می گویند:

قصه ما با تو از لیلی ومجنون در گذشت
خسرو و شیرین چه باشد وامق و عذرا چه بود

و برخی نیز با خواندن کتابهای داستان و رمانهای عاشقانه سعی می کنند داستان مزبور را بهترین داستان محبت در تاریخ ذکر نموده و شخصیات موجود در آنرا سمبلی از عشق راستین بدانند .


حال اگر در این داستانها تأمل نمائیم به مسائل مهمی دست می یابیم:

1- اکثر این داستانها زائده تخیلات نویسندگانشان می باشد و بویی از صحت ندارند.

2- بر فرض صحت فرجام این عشقها دو چیز است – وصال یا فراق – در حالیکه محبت راستین فراتر از آن است.

3- اگر اندکی به این داستانها بیندیشیم در می یابیم اسبابی که برای این محبت ها ذکر می شود بیشتر جنبه هوا و هوس دارند و همواره سخن از قد و قامت رعنای معشوق است در حالیکه محبت واقعی چیزی فراتر از ظاهر است.

4- گاهی اوقات نویسندگان در نوشته هایشان در وصف معشوق چنان اغراق می نمایند که او را شایسته عبادت می دانند و گویا عاشق در کمال ذلت کمر به پرستش معشوق بسته است.

و چه خوش سروده است پیر رومی آنگاه که فرمود:

ویس و رامین ، خسرو و شیرین بخوان
که چه کردند از حسد آن ابلهان
که فنا شد عاشق و معشوق نیز
هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز


اما زیباترین داستان محبت در تاریخ....

اگر انسان برگهای تاریخ را ورق بزند با داستانی شگفت انگیز از محبت مواجه می شود ، داستانی که نه زائده خیال نویسندگان است و نه با وصال وفراق پایان می یابد و نه از روی هوا و هوس است ؛ بلکه اسبابی رفیع در ورای این محبت یافت می شود و آنهم محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم و أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها می باشد.

آنگاه که خدیجه بانوی ثروتمند و سرشناس مکه تصمیم می گیرد با یتیم زاده قرشی ازدواج نماید او را به صداقت ، امانتداری و حسن اخلاقش می پسندد و با وی وصلت می کند .

دیری نمی گذرد که گذر زمان خبر از حوادثی غیر منتظره می دهد. ؛ محمد سراسیمه از غار حرا باز گشته است و آشتفته و پریشان می گوید : زملونی زملونی – دثرونی دثرونی ؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را می جوید ، محمد خبر از نزول فرشته وحی می دهد در آنهنگام خدیجه با یقینی راسخ می فرماید:

«خوشخبر باشی . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی»

در آن لحظه دشوار که محمد سخن از ملاقات فرشته وحی می زند ؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید. سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و براستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است .

خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا محمد را می شناسد و صفات او را بخوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و درهمان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد و بقول ابن عبدالبر اندلسی رحمه الله: اولین مخلوقی بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم ایمان آورد.

خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل می برد. محمد داستان نزول وحی را برای ورقة بازگو می کند اما ورقة که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای محمد می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید.

دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.
دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابیطالب بگذرانند ، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را بجان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید ، انا لله و انا الیه راجعون.

پیامبر صلی الله علیه وسلم از درگذشت خدیجه چنان متأثر شده بود که آن سال را عام الحزن (سال اندوه) نامید. وچرا سال اندوه نباشد ؛ ربع قرن پیامبر صلی الله علیه وسلم با وی زندگی کرد و هیچ زنی را در محبت با وی شریک نکرد. و اگر دستور پروردگار به ازدواجهای وی نبود چه بسا دیگر ازدواج نمی نمود.

محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه منحصر به زندگانی وی نبود بلکه حتی پس از وفات خدیجه همواره ایشان را یاد می کرد.

روز فتح مکه مردم همه گرداگرد رسول خدا صلی الله علیه وسلم جمع شده بودند و بزرگان قریش نیز که مورد عفو رسول خدا قرار گرفته بودند نیز به خدمت ایشان آمده بودند ؛ ناگهان رسول الله صلی الله علیه وسلم از دور پیرزنی را مشاهده نمود و بلافاصله جمع را رها کرد و بسوی وی شتافت ، وقتی با او رسید عبای خود را بر زمین پهن نمود و در کنار او بر زمین نشست و مدتی طولانی با هم سخن گفتند، ام الؤمنین عائشه رضی الله عنها می گوید در مورد پیرزنی که رسول الله صلی الله علیه وسلم تا این اندازه به او اهمیت داده بود از ایشان پرسیدم؛ در جواب فرمودند:

این پیرزن از دوستان خدیجه می باشد. گفتم: درباره چه چیزی سخن می گفتید؟ پیامبر فرمود: درباره روزگاران خدیجه.
غیرت و رشک وجود ام المؤمنین عائشه را فرا گرفت و فرمود: آیا همچنان پیرزنی را یاد می کنی که وجودش را خاک فرا گرفته و خداوند بهتر از او را به تو عطاء نموده است؟!!

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: بخدا سوگند که پروردگار بهتر از خدیجه را به من نبخشیده است زیرا زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.

ام المؤمنین عائشه دریافت که رسول خدا صلی الله علیه وسلم را خشمگین نموده است لهذا فرمود: ای رسول خدا برای من از خداوند طلب آمرزش کن ، پیامبر فرمود: برای خدیجه از خداوند طلب آمرزش کن تا خداوند تو را ببخشاید. وهرگاه رسول خدا صلی الله علیه وسلم گوسفندی را در خانه قربانی می نمود قسمتی از گوشت آنرا به خانه دوستان خدیجه می فرستاد روزی ام المؤمنین عائشه که از این امر ناراحت شده بود فرمود: خدیجه؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند محبت خدیجه را روزی من گردانده است.

ام المؤمنین عائشه می گوید: پیامبر چنان وصف خدیجه را می کرد که گویا در زندگی اش زنی جز خدیجه وجود نداشته است و همواره می فرمود: خدیجه چنین بود و خدیجه چنان بود و خدیجه مادر فرزندانم بود. هیچگاه از خانه خارج نمی شد مگر اینکه یادی از خدیجه می کرد و او را به زیبایی می ستود.

در جایی دیگر ام المؤمنین عائشه می فرماید: نسبت به هیچکدام از همسران رسول خدا صلی الله علیه وسلم چون خدیجه رشک نبردم درحالیکه او را ندیده بودم زیرا همواره می شنیدم که رسول الله از ایشان یاد می کرد وخداوند به رسولش دستور داد تا وی را به قصری از مروارید در بهشت مژده دهد و هرگاه گوسفندی را قربانی می نمود قسمتی از آنرا به دوستان خدیجه می فرستاد.

سبحان الله!!! عجب محبتی!

و نیز ام المؤمنین عائشه می فرماید: هرگاه هالة بنت خویلد خواهر خدیجه به خانه پیامبر می آمد و در می زد رسول خدا از در زدن او که مانند در زدن خدیجه بود او را می شناخت و با خوشحالی می فرمود: خدای من!! هالة بنت خویلد به نزد ما آمده است.


( البته باید توجه نمود که اکثر روایتهایی که در مورد فضائل ام المؤمنین خدیجه رضی الله عنها روایت شده ، راوی آنها خود ام المؤمنین عائشه رضی الله عنها می باشد که بیانگر خرد واسع و کمال انصاف ایشان بوده و رشک میان همسران امری طبیعی و عادی است که گریزی از آن نیست.)



داستان گردنبند خدیجه رضی الله عنها

در جنگ بدر ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همسر دخترش زینب که تا آن روز مشرک بود و در سپاه مشرکین قرار داشت توسط مسلمانان اسیر شد، زینب برای آزادی همسرش مقداری مال و نیز گردنبندی را که یادگار مادرش خدیجه بود و بهنگام عروسی به وی هدیه داده بود را بعنوان فدیه شوهرش بسوی رسول خدا فرستاد، هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گردنبند ام المؤمنین خدیجه را دید یاد وخاطره ام المؤمنین خدیجه در ذهنش زنده شد و دلش بحال دخترش سوخت و دستور داد ابوالعاص بن ربیع را آزاد نموده و گردنبند را نیز به زینب بازگردانند.


اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه رضی الله عنها

اگر به آنچه گذشت دقت کرده باشید می توانید اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه را در این گفته ایشان بیابید: (زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.)


اسباب محبت أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم

و نیز اگر نیک به سیرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و مادرمان خدیجه بنگریم اسباب محبت خدیجه نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم را در این گفته ایشان می توان یافت: (خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی )

خاتمه:

برادر وخواهر عزیزم...
اگر در زندگی زناشویی جویای الگویی در راستای محبت هستید آنرا در افسانه هایی چون لیلی و مجنون و یا شیرین وفرهاد مجوئید بلکه آنرا در خانه ای بجوئید که بر اساس تقوا بنا شده بود؛ آری خانه رسول الله و خدیجه .و اگر می خواهید خانواده ای سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از محبت داشته باشد در زندگی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ومادرتان خدیجه اقتدا کنید.

 

خراسان - هرات
www.bidary.com

گناه کن اما به چند شرط !!

شخصی به نزد ابراهیم بن ادهم آمد و عرض کرد : ای شیخ ، نفسم مرا وادار به ارتکاب گناه می کند مرا پندی ده.

ابراهیم خطاب به وی فرمود: آنگاه که نفست تو را وادار به نافرمانی ومعصیت پروردگار نمود ، او را اطاعت نموده و گناه کن وهیچ باکی بر تو نیست اما به چند شرط.

مرد گفت: آنها را برایم بازگو کن.

ابراهیم فرمود: هرگاه خواستی مرتکب گناه شوی در جایی مخفی شو که خداوند تو را نبیند.

مرد گفت : سبحان الله.....چگونه خود را از او مخفی کنم در حالیکه هیچ چیزی از او پوشیده نمی ماند.

سپس ابراهیم گفت: سبحان الله..... آیا شرم نمی کنی که نافرمانی خدا را انجام دهی در حالیکه او تو را می بیند.

مرد ساکت شد و فرمود: بیشتر بازگو.

ابراهیم فرمود: اگر خواستی معصیت پرودگار را انجام دهی بر روی زمین او این کار را نکن.

مرد گفت: سبحان الله..... کجا بروم در حالیکه تمام گیتی از آن اوست.

ابراهیم فرمود: آیا از نافرمانی خدا شرم نمی کنی در حالیکه بر روی زمینش زندگی می کنی؟

مرد گفت: دیگر باز گو.

ابراهیم فرمود: هرگاه خواستی معصیت پروردگار را انجام دهی از روزی اش مخور.

مرد گفت: سبحان الله .... چگونه زندگی کنم در حالیکه تمام نعمتها از جانب او می باشد.

ابراهیم فرمود: آیا شرم نمی کنی معصیت خدا را انجام دهی در حالیکه او آب وغذایت را روزی ات می گرداند ونیرویت را حفظ می نماید.

مرد گفت: بیشتر باز گو.

ابراهیم فرمود: هنگامی که معصیت پروردگار را انجام دادی سپس فرشتگان به نزدت آمدند تا تو را با خود به درون آتش جهنم ببرند همراه آنها نرو.

مرد گفت: سبحان الله.... مگر من از چنین قدرتی بر خوردار هستم که بر آنها غالب شوم ؟ بلادرنگ مرا با خود خواهند برد.

ابراهیم فرمود: هنگامی که گناهانی را که مرتکب شده ای و در کارنامه اعمالت ثبت شده اند می خوانند آنها را انکار کن.

مرد گفت: سبحان الله.... پس کجایند فرشتگانی که اعمال انسان را می نویسند و مراقب کردار او هستند ، وکجایند شاهدانی که به سخن در خواهند آمد؟!!

سپس آن مرد گریست و راه بازگشت را در پیش گرفت در حالیکه این جملات را تکرار می کرد: پس کجایند فرشتگانی که اعمال انسان را می نویسند و مراقب کردار او هستند ، وکجایند شاهدانی که به سخن در خواهند آمد؟!!
خراسان - هرات
 

ببینید مردم فریب خورده چطور باور به خرافات دارند که این آخوندالله صاحب دارای "علم غیب" می باشد و آینده را پیش بینی می کند:

http://www.youtube.com/watch?v=lBhJgJfu8qg

خراسان - هرات
خبر فوری

اختطاف اشتباهی در هرات

 

هرات نـیوز
به تاریخ ٧ دلو سال جاری یک تن از افراد ملکی و بیطرف به دست چند شخص ناشناس در حالی که برای ادای نماز به مسجد رفته بود، اختطاف گردید.
گفته می شود که این اختطاف کاملاً اشتباهی صورت گرفته است و به جای یک تاجر و سرمایه دار ، یک شخص عادی و بی پول را ربوده اند.

نام این شخص متدین که محمد معروف اسلامی می باشد فعلاً نیز در چنگ اختطاف گران به سر می برد و از اقارب وی مبلغ 500 هزار دالر خواسته شده است.
آقای اسلامی موقتاً سرپرست یک سالن در هرات بوده که به گفته ی شاهدان متعددی، این سالن از خود آقای اسلامی نبوده و نیست.
مالک اصلی این سالن در افغانستان زندگی نمی کند و فقط به طور موقت آقای اسلامی را سرپرست این سالن قرار داده است.

در متن خبری وب سایت افغان پـیپر آمده است که این شخص یک سرمایه دار بوده، در حالی که وی حتی صاحب یک جریب زمین هم  نمی باشد.

این خبر نادرست که گویا وی یک سرمایه دار کلان است، به گوش اختطاف‌گران نیز رسیده و باعث شده که مبلغ گزافی از خانواده آقای اسلامی درخواست کنند و باعث تشویش روز افزون دوستان و اقارب وی شوند.

دعا می کنیم برای رهایی عاجل این برادر و امید است که منابع خبری از خبرهای نادرست و شایعه ها خودداری ورزند.


 

خراسان - هرات
 

پخش دروغ ، نفرت و تـبعـیـض آخوندهای ایرانی بر علیه مسلمانان :

 

http://www.youtube.com/watch?v=BmEX22NoA34

 

 

خراسان - هرات

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]