بسم الله الرحمن الرحیم
HeratNews
خراسان - هرات


لا غـالِـبَ إلا الله - فـَحـَسبـُنـا الله وَ نـِعـمَ الـوکـیـل
خاطرات يک نويسنده ايرانی درباره ی سفرش به هرات

ديدار با يادها
گزارش‌ سفر به‌ هرات‌. آذر ١٣٨٠

محسن مومني
قسمت چهارم

راز مرگ ملا موسي!

دوشنبه‌ ٢٦ آذر
براي‌ جلسه‌ با مسؤولان‌ فرهنگي‌، به‌ باغ‌ آزادي‌ مي‌رويم‌. باغ‌ خيلي‌ شلوغ‌ است‌. دسته‌هاي‌ مختلف‌ مردم‌ براي‌ گفتن‌ تبريك‌ عيد به‌ آنجا مي‌آيند و بعد از ديدار برمي‌گردند. پيشاپيش‌ هر گروه‌ ريش‌ سفيد قومشان‌ است‌. باز هم‌ به‌ ياد تاريخ‌ بيهقي‌ و بار دادن‌هاي‌ سلاطين‌ غزنوي‌ مي‌افتم‌. عيد فطر در افغانستان‌ سه‌ روز ادامه‌ دارد. درست‌ مانند عيد نوروز ما، مردم‌ در اين‌ ايام‌ به‌ ديد و بازديد مي‌پردازند. ظاهراً در سال‌هاي‌ گذشته‌ به‌ علت‌ بدگماني‌ پليس‌ طالبان‌ ديد و بازديدها رونقي‌ نداشته است‌. اين‌ را عبدالله‌ مهماندار قصر مي‌گويد. مي‌گويد دور هم‌ جمع‌ شدنمان‌ باعث‌ مي‌شد آنها فكر كنند قصد بدي‌ داريم‌!
به‌ اتاق‌ جلسه‌ مي‌رويم‌. سر موعد غير از ژنرال‌ عظيمي‌ كسي‌ ديگري‌ نيامده‌ است‌. او كه‌ برخلاف‌ ديشب‌ لباس‌ شخصي‌ پوشيده است، در ادبيات‌ و پژوهش‌ هم‌ دستي‌ دارد. مي‌گويد تاكنون‌ چند جلد كتاب‌ نوشته‌ كه‌ آخرين‌ آنها در بارة‌ ريشه‌هاي‌ طالبان‌ است‌ كه‌ در تهران‌ چاپ‌ شده‌.
او از اين‌ كه‌ آن‌ گونه‌ كه‌ بايد و شايد به‌ ما پرداخته‌ نمي‌شود، عذرخواهي‌ مي‌كند و مي‌گويد براي‌ اين‌ كه‌ شرايط‌ ما را درك‌ كنيد، بهمن‌ و اسفند سال‌ ٥٧ را به‌ يادآوريد و ببينيد در آن‌ روزها چه‌ اوضاعي‌ داشتيد! ما در شب‌ بيشتر از دو، سه‌ ساعت‌ نمي‌خوابيم‌!
تا صاحبان‌ جلسه‌ بيايند مقداري‌ با او گپ‌ مي‌زنيم‌. معتقد است‌ اين‌ نحو كمك‌رساني‌ سازمان‌ ملل‌ به‌ افغانستان‌ موجب‌ گداپروري‌ است‌. هر كه‌ بيشتر گدا جلوه‌ كند كمك‌ بيشتري‌ دريافت‌ مي‌كند! در حالي‌ كه‌ به‌ نظر او بهتر است‌ ايجاد اشتغال‌ شود تا مردم‌ با بهره‌گيري‌ از آب‌ و خاك‌ كشورشان‌ رزق‌ و روزي‌ خودشان‌ را دربياورند. او از جمله‌ به‌ رودخانه‌هايي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ براي‌ پرورش‌ ماهي‌ بسيار مستعدند.
در حومة‌ هرات‌ هفت‌ اردوگاه‌ پناهندگان‌ وجود دارد كه‌ همگي‌ از استان‌هاي‌ ديگر به‌ آنجا پناه‌ آورده‌اند. برخي‌ از خشكسالي‌ و برخي‌ از بيم‌ جنگ‌ و هواپيماهاي‌ آمريكايي‌.
با مقداري‌ تأخير استاد «بسم‌الله‌ بسمل‌» رئيس‌ ادارة‌ معارف‌ (آموزش‌ و پرورش‌) و «فهيم‌» معاونش‌ سر مي‌رسند. گرفتار مهمانان‌ عيد بوده‌اند. مي‌گويند سحر غفلت‌ كرديم‌ و پيش از آفتاب‌ در نيامديم‌. مهمانان‌ يكي‌ پشت‌ سر ديگري‌ تا حالا آمده‌اند!
تسلطي‌ به‌ اوضاع‌ ندارند. ژنرال‌ كه‌ مسؤول‌ انتظامات‌ و امنيت‌ شهر است‌، بيشتر از آنها از مدارس‌ و مكان‌هاي‌ فرهنگي‌ اطلاع‌ دارد. به‌ كمك‌ هم‌ او قرار مي‌شود بعداز ظهر در مدرسه‌ «عمر فاروق‌» فيلم‌ نمايش‌ داده‌ شود و برنامه‌ روزهاي‌ بعد را رئيس‌ ادارة‌ معارف‌ و معاونش‌ بعداً اعلام‌ كنند. البته‌ دوستان‌ ما معطل‌ اينها نمانده‌اند و بچه‌هاي‌ اتوبوس‌ از صبح‌ رفته‌اند داخل‌ شهر تا خودشان‌ از نزديك‌ اوضاع‌ را محك‌ بزنند.
ژنرال‌ عظيمي‌ مي‌گويد: « حتي‌ چند جلد كتاب‌ هم‌ از طرف‌ همسايه‌هايمان‌ برسد، ما خوشحال‌ مي‌شويم‌. در طول‌ اين‌ ٢٣ سال‌ جنگ‌، بيشتر تخريب‌ها به‌ بخش‌ معارف‌ وارد شده‌ است‌.»

براي‌ زيارت‌ قبر خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ به‌ محلة‌ «گازرگاه‌» مي‌رويم‌ كه‌ تفرجگاهي‌ است‌ در حومة‌ شهر. در ميانة‌ راه‌ پاي‌ تپه‌اي‌ مي‌ايستيم‌ كه‌ لاشه‌هاي‌ تانك‌هاي‌ منهدم‌ شدة‌ طالبان‌ در آنجاست‌. اين‌ اولين‌ نشان‌ از جنگ‌ آمريكاست‌. ظاهراً تا چندي‌ پيش‌ يگان‌ زرهي‌ شهر در اينجا بوده‌ است‌ كه‌ در حملات‌ هواپيماهاي‌ آمريكايي‌ همه‌ توپ‌ و تانك‌هايش‌ منهدم‌ شده‌اند. منطقه‌ آلوده‌ است‌ و عبدالحميد اجازه‌ نمي‌دهد خيلي‌ نزديك‌ شويم‌. بالاي‌ تپه‌ ساختماني‌ است‌ شش‌ ضلعي‌ به‌ نام‌ مهمانخانه‌ جهاد. اين‌ طور كه‌ دستگيرمان‌ شد تعدادي‌ از كماندوهاي‌ آمريكايي‌ در آنجا مهمان‌اند. مانند شكارچي‌اي‌ كه‌ تفنگ‌ به‌ دست‌ روي‌ نعش‌ شكارش‌ عكس‌ بگيرد، آنها هم‌ بالاي‌ گورستان‌ سوختة‌ اداوات‌ مستقرند و لابد فراوان‌ احساس‌ غرور هم‌ مي‌كنند. اين‌ها كه‌ آمريكايي‌اند جاي‌ خود دارند ديشب‌ يكي‌ از خبرنگاران‌ ايراني‌ كه‌ براي‌ خارجي‌ها كار مي‌كند، چنان‌ با شيفتگي‌ از دقت‌ نظر آنان‌ در هدفگيريهايشان‌ تعريف‌ مي‌كرد كه‌ چندشم‌ شد و از غيرنظامي‌هايي‌ كه‌ كشته‌ مي‌شوند پرسيدم‌. برزخ‌ گشت‌ و بكل‌ منكر همه‌ چيز شد. فحشي‌ نثار صداوسيماي‌ ايران‌ كرد و گفت‌: «ور مي‌زنند، از كاه‌ كوه‌ مي‌سازند!»
متأسفانه‌ از خصلت‌هاي‌ روشنفكر جماعت‌ يكي‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ احساساتي‌ يا عصباني‌ مي‌شوند همة‌ آداب و اصول‌ يادشان‌ مي‌رود!
به‌ طرف‌ مزار پير هرات‌ راه‌ مي‌افتيم‌. هوا بازهم‌ ابري‌ است‌. از اين‌ بالا نگاهي‌ به‌ شهر مي‌اندازم‌. باركه‌هاي‌ دود از روزن‌ خانه‌ها بالا مي‌رود. هرات‌ با طمئنينه و حوصلة‌ يك‌ پير جهانديده‌ به‌ زندگي‌اش‌ ادامه‌ مي‌دهد. او از اين بازيها فراوان ديده است!
در آرامگاه‌ هم‌ بازار دستفروش‌ها گرم‌ است‌. از نايلون‌ براي‌ خود سقفي‌ ساخته‌اند و جنسشان‌ را تبليغ‌ مي‌كنند. مخصوصاً اغذية‌ فروش‌ها. نخود آب‌پز، سيب‌زميني‌ كباب‌ شده‌ و مخصوصاً يك‌ چيزي‌ شبيه‌ سمبوسة‌ جنوب‌ ايران‌ كه خواهان زيادي‌ دارد.
در ميان‌ قيل‌ و قال‌ فروشنده‌ها و كاسب‌ها، صداي‌ آشنايي‌ به‌ گوش‌ مي‌آيد.. كنجكاو مي‌شوم‌ و از لاي‌ جمعيت‌ خود را بيرون‌ مي‌كشم‌. اتوبوس‌ كانون‌ كمي‌ دورترك‌ ديده‌ مي‌شود. جلو مدرسه‌اي‌ نگهداشته‌ است و بچه‌ها معلوم‌ نيست‌ در اين‌ روز تعطيلي‌ از كجا پيدايشان‌ شده‌ دورش كرده‌اند‌. وقتي‌ مي‌رسم‌ كه‌ كار اين‌ همكاران‌ تمام‌ شده‌ و مي‌خواهند به‌ محلات‌ ديگر هم‌ برسند اما بچه‌ها رهايشان‌ نمي‌كنند. توجهي‌ به‌ بارش‌ ملايم‌ باران‌ و گل‌ و لاي‌ ندارند. نامه‌هاي‌ دانش‌آموزان‌ ايراني‌ و كتاب‌هاي‌ كانون‌ در دستشان‌ است‌. همكاران‌ از كار بسيار راضي‌اند. برخلاف‌ تصور بزرگان‌ كه‌ آية‌ يأس‌ مي‌خواندند، كار گرفته‌ است‌. دختري‌ ده‌ يازده‌ ساله‌، شعر «كتاب‌» را از حفظ‌ مي‌خواند و جايزه‌ مي‌گيرد:
من‌ يار مهربانم‌ دانا و خوش‌ بيانم‌..
بيشتر شعرهاي‌ كه‌ حفظ‌اند، شعرهاي‌ كتاب‌ درسي‌ ايران‌ است‌. معلوم‌ است‌ كه‌ از مهاجران‌ ساكن‌ ايران‌ بوده‌اند. از آنها خداحافظي‌ مي‌كنيم‌ و برمي‌گرديم‌ به‌ مزار.
جلو در صحني‌ كه‌ قبر خواجه‌ در آن‌ است‌، تعدادي‌ فقرا پلاسند تا كفش‌هاي‌ زائران‌ را نگهدارند. براي‌ گرفتن‌ كفش‌ يك‌ خارجي‌ كه‌ من‌ باشم‌ از هم‌ سبقت‌ مي‌گيرند. در اينجا حتماً بايد پابرهنه‌ به‌ زيارت‌ بروي‌. زمين‌ خيس‌ است‌ و هوا سخت‌ سرد. بايد حدود صد متري‌ بروي‌ تا برسي‌ به‌ قبر خواجه‌. معلوم‌ نيست‌ به‌ چه‌ اطميناني‌ بايد كفش‌هايم‌ را به‌ اين‌ جماعت‌ بسپارم‌. تصور اين‌ كه‌ در ولايت‌ غربت‌ پابرهنه‌ بمانم‌ و در اين‌ گل‌ و لاي‌ به‌ شهر برگردم‌ و ... مجابم‌ مي‌كند تا از همانجا فاتحه‌اي‌ بخوانم‌ و بگذرم‌ در ترديدم‌ كه‌ مي‌بينم‌ آقاي‌ ضرابي‌ آمد كفش‌هايش‌ را درآورد و بي‌توجه‌ به‌ اين‌ جماعت‌، زد زير بغلش‌ و رفت‌ تو. درنگ‌ نمي‌كنم‌ و به‌ دنبالش‌ راه‌ مي‌افتم‌. دادشان‌ در مي‌آيد و به‌ زبان‌ محلي‌اشان‌ كه‌ ما نمي‌فهميم‌ چيزهايي‌ مي‌گويند كه‌ قطعاً خوشايند نيست‌!
در انتهاي‌ صحن‌، قبر خواجه‌ در ميان‌ ضريح‌ فلزي‌ قرار دارد. دارم‌ زيارت‌ اهل‌ قبور را مي‌خوانم‌ كه‌ درويش‌ فرصت‌طلبي‌ با دو طفل‌ معصوم‌ جلويمان‌ سبز مي‌شود. هر دو بچه‌ پابرهنه‌اند و يكتا پيراهن‌ نازك‌. آنها را به‌ ضريح‌ مي‌چسباند و صداي‌ بمش‌ را رها مي‌كند و آوازي‌ در مايه‌هاي دشتي‌ در فضا مي‌پيچد:
اي‌ فداي‌ تو هم‌ دل‌ و هم‌ جان‌ وي‌ نثار رهت‌ هم‌ اين‌ و هم‌ آن‌
دل‌ فداي‌ تو چون‌ تويي‌ دلبر جان‌ نثار تو چون‌ تويي‌ جانان‌...
و آن‌ دو طفلك‌ تند و تند كله‌ را بالا و پايين‌ مي‌كنند و چيزي‌ از ته‌ گلو مي‌گويند كه‌ بعداً فهميدم‌ «لااله‌ الا هو» است‌. صحن‌ شلوغ‌ مي‌شود و از آن‌ خلوت‌ زيبا در مي‌آيد. خواندنش‌ كه‌ تمام‌ مي‌شود، با ما خارجي‌ها معانقه‌ مي‌كند و به‌ خيال‌ اين‌ كه‌ ما فارسي‌ نمي‌فهميم‌ با بهره‌گيري‌ از ايما و اشاره‌ مي‌گويد: «من‌ دوست‌ خدا بود. اين‌ دو طفل‌ پسران‌ دوست‌ خدا بود. اگر به‌ آنها كمك‌ كرد يعني‌ به‌ خدا كمك‌ كرد.»
هر چه‌ كه‌ هست‌ با همين‌ منطق‌، هفتصد تومان‌ از ما مي‌تيغد. اما ضرابي‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ اين‌ راحتي‌ سرش‌ كلاه‌ برود. دنبال‌ آقاي‌ اميري‌فر مي‌فرستد تا از اين‌ برنامه‌ فيلم‌ بگيرند. يارو مجبور مي‌شود يك‌ بار ديگر بخواند!
اسم‌ خودش‌ رمزالدين‌ است‌ و پسر شش‌ ساله‌اش‌ خيرالدين‌ و كوچكه‌ كه‌ احتمالاً چهار ساله‌ است‌، نجم‌الدين‌. اين‌ طفل‌ معصوم‌ را نمي‌دانم‌ سرما گيجش‌ كرده‌ و يا خسته‌ است‌ كه‌ پلك‌هايش‌ روي‌ هم‌ مي‌افتد و با برادر بزگ‌ترش‌ هماهنگ‌ نيست‌. براي‌ همين‌ مردك‌ ضمن‌ خواندش‌ گاهي‌ با دست‌ كلة‌ او را پايين‌ فشار مي‌دهد. بسيار رقت‌انگيز است‌. پاهاي‌ از سرما سرخ‌ شده‌اشان‌ را كه‌ مي‌بينم‌ دلم‌ كباب‌ مي‌شود و مي‌زنم‌ بيرون‌. يك‌ جوان‌ افغاني‌ كه‌ متوجه‌ حالم‌ شده‌، چند قدمي‌ همراهيم‌ مي‌كند و مي‌گويد: «به‌ خودتان‌ نگاه‌ نكنيد، افغاني‌ها جان‌ سخت‌اند!»
در صحن‌ بيروني‌ سنگ‌ قبري‌ عمود به‌ زمين‌ كاشته‌ شده‌ است‌ كه‌ از دور خودنمايي‌ مي‌كند. كلمة‌ «روحاني‌ شهيد» را كه‌ مي‌بينم‌ كنجكاو مي‌شوم‌ و به‌ سويش‌ مي‌روم‌:
«روحاني‌ شهيد، خستگي‌ناپذير و مجاهد في‌ سبيل‌الله‌ مولوي‌ موسي‌ كرميار كه‌ توسط‌ دولت‌ تروريستي‌ ايران‌ در راه‌ مسجد به‌ شهادت‌ رسيد!»
در باره‌ او كم‌ و بيش‌ از مردم‌ و اهل‌ اطلاع‌ چيزها شنيده‌ام‌. طلبة‌ جواني‌ از اهل‌ تربت‌ جام‌ بوده‌ كه‌ اعتقادات‌ ضد شيعه‌ داشته‌ است‌. روزگاري كه‌ در مسجد فيض‌ مشهد نماز مي‌خوانده‌، متهم بوده كه مسجدش‌ پايگاه‌ تبليغات‌ وهابيت‌ شده است كه نهابتاً مسجد در طرح‌ فضاي‌ سبز شهرداري‌ قرار مي‌گيرد و... ملاموسي‌ بعد از اين‌ ماجرا به‌ هرات‌ مي‌آيد و علمدار مبارزه‌ عليه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ و تشيع‌ مي‌شود. بديهي‌ است‌ كه‌ با آمدن‌ طالبان‌ كار و بار او رونق‌ مي‌گيرد و از مساعدت‌ و همكاري‌ همه‌ جانبة‌ آنها برخوردار مي‌شود. تا اين‌ كه‌ در ارديبهشت‌ ماه‌ امسال‌ وقتي‌ كه‌ با تعدادي‌ از كسان‌ و مريدانش‌ از مسجد بيرون‌ مي‌آمده‌اند بمبي‌ منفجر مي‌شود كه‌ روي‌ تركبند دوچرخه‌اي‌ جاسازي‌ شده‌ بوده‌. اين‌ بمب‌ آن‌ مقدار قدرت‌ داشته‌ كه‌ او و يازده‌ نفر از همراهانش‌ را ببرد به‌ آنجايي‌ كه‌ بايد پاسخگوي‌ اعمال‌ خود بود!
اما اين همة ماجرا نيست. لحظاتي بعد از اين ماجرا گروهي‌ از پناهندگان‌ اردوگاه‌ «شيدايي‌» از راه‌ مي‌رسند و جسد ملا را روي‌ دست‌ مي‌گيرند و «مرگ‌ بر ايران‌» گويان‌ سرازير مي‌شوند به‌ سوي‌ مساجد و حسينيه‌هاي‌ شيعيان‌. همه‌ را جز يك‌ مورد به‌ آتش‌ مي‌كشند. دست‌ آخر به‌ كنسولگري‌ ايران‌ مي‌روند و آنجا را هم‌ مي‌سوزانند. هرچه‌ كه‌ بوده‌ آتش‌ اين‌ فتنه‌ با هوشياري‌ رهبران‌ شيعيان‌ و سنيان‌ پيش‌ از اين‌ كه‌ شعله‌ور شود، خاموش‌ مي‌گردد. وجود ملاصمد در ميان‌ شورشيان‌ باعث‌ مي‌شود كه‌ مردم‌ شك‌ كنند و در اين‌ ماجرا هم‌ به‌ خود طالبان‌ بدگمان‌ شوند. او حاكم‌ طالبان‌ در هرات‌ بوده‌ است‌. چند ماه‌ بعد كه‌ چراغ‌ عمر طالبان‌ در افغانستان‌ افول‌ مي‌كند، برملا مي‌شود كه‌ كار كار خود ملاصمد بوده‌ است‌. ظاهراً به‌ او خبر رسيده بوده كه‌ ملاموسي‌ تغيير عقيده‌ داده‌ و مي‌خواهد در فرصت‌ مناسبي‌ به‌ ايران‌ بگريزد. او هم‌ اين‌ چنين‌ سرنوشتي‌ برايش‌ رقم‌ مي‌زند تا با يك‌ تير چندين‌ نشان‌ زده‌ باشد. اين‌ بخش‌ پاياني‌ را «كارگر» نامي‌ كه‌ خود از عوامل‌ طالبان‌ بوده‌، بعد از سرنگوني‌اشان‌ افشا كرده‌ بود.

http://www.louh.com/momeni/m000004.asp

خراسان - هرات

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]